تلخ بنویس دیده بان!
دیده بان نوشت :
"چند روزی است كه نمی دونم چرا نمی تونم در وبلاگ بنویسم ،انگار خودم هم خسته شدم از این همه سیاهی و تاریكی كه طبیعت ایران را فرا گرفته است . هر روز و شب صدای زنگ تلفن ام كه بلند میشه ،فقط اخبار بد مخابره می شه . هیچ كس خبر خوب از هیچ جای این سرزمین به من نمیده ،خبرگزاری ها را می خونم ، باز هم همه جا خبر بد است . دریغ و صد دریغ از یك رخداد خوب . "
حالا وقت خسته شدن نیست دیده بان . عوامل این اعتراض های سبز به اندازه ی انگشتان یک دست هم نیست که اگر به احترام پیش کسوت ها شما را شاخص ترین آن ندانیم قطعا میتوانیم یکی از شاخص ترین ها بدانیم ! شاید اولین کسی که به شما گفت زیاد تلخ می نویسید خود من بودم . حالا تلخی بساط خود را نه تنها در محیط زیست و طبیعت که در همه ی مملکت گسترده است . کام همه تلخ شده است و کام شما که از اول تلخ بود تلخ تر ! گفتم نگوئید اعدام کنند . گفتم برای اعدام پنج نفر قاتل جنگلبان مظلوم که سر او را با تیغ موکت بری بریدند عجله نکنید اگرچه قانون مملکت باشد ٬ که جان ودیعه ی الهی است و تامل در گرفتن آن اولی . اما کامم تلخ شد ـ خیلی هم تلخ شد ـ که دیدم نوجوان هفده یا نوزده ساله را ( این یکی دو سال این قدر مهم نیست ) حتی بدون اطلاع خانواده اش ( از قرار تقریر روزنامه ی اعتماد ملی) دار زدند . کامم تلخ شد که دیدم پدری دختر خود را به خاطر تنها گمان بد می کشد یا از خود می راند . کامم تلخ شد که دیدم راننده ی سرویسی که مردم دختر و نور چشمشان را به او سپرده اند به دختر هفده ساله تجاوز می کند . کامم تلخ شد - بازهم خیلی تلخ شد- به خاطر فرشته های معصوم درودزن که آتش صورتشان را سوزاند ٬ خودم دو تا بچه دارم می دانم چه بر آدم می گذرد! کامم تلخ شد به خاطر کارگرانی که زیر آوار ماندند در سعادت آباد. کامم تلخ شد به خاطر مسافران اتوبوس که در جاده ی قم در گذشتند . کامم تلخ شد به خاطر این وضع وخیم اقتصاد که قرار بود بهتر شود و بدتر شد . کامم تلخ شد به خاطر این که قرار بود پول نفت سر سفره ی مردم بیاید و نیامد . کامم تلخ شد که حلقه ی محاصره ی خجیر و سرخه حصار این آخرین جزیره هائی که وحوش در آن ها زندگی می کنند هر روز تنگ تر و تنگ تر می شود . کامم تلخ شد که به خاطر ۵۰۰ متر می خواهند تالاب انزلی را نابود کنند . کامم تلخ شد بخاطر دریاچه ی ارومیه ٬ کامم تلخ شد به خاطر سیوند ٬ کامم تلخ شد به خاطر گلستان و... کامم تلخ شد!
من هم مثل شما همه ی این تلخی ها را می بینم . اما هنوز فرصت هست .... این مطلبی را که می خواهم بگویم با خیال راحت می گویم . شاید هرگز هم یکدیگر را نبینیم ٬ نه من شما را می شناسم ٬ نه شما من را که بخواهد شائبه ی ریا و چاپلوسی بر آن مترتب شود و نه اصلا فقط برای شما می نویسم. برای همه ی نویسندگان محیط زیست می نویسم :
اگر من و خیلی ها خجیر را شناختیم ٬ سرخه حصار را شناختیم٬ گلستان را شناختیم ٬ حتی گور و قوچ و یوز را شناختیم و باور کردیم در ایران هنوز پلنگ غرش می کند . اگر جنگل های هیرکانی را شناختیم ٬ اگر دریاچه ی ارومیه را شناختیم و اگر به مسائل محیط زیست حساس شدیم ٬ به خاطر کوشش شما و همکارانتان بوده که در این مدت قلم زدید . بگذارید مردم - لا اقل آن ها که اهل مطالعه هستند - بخوانند و آشنا شوند . آدم خیلی وقت ها خسته می شود٬ نا امید می شود و حتی تا مرز
افسردگی می رود . باکی نیست ولی بدانید خیلی ها پشت سر شما و به امید شما روزنامه نگاران راه افتاده اند ... گرچه هنوز هم معتقدم چیزهای شیرینی هم برای نوشتن پیدا می شود ٬ که خود شما هم نوشته اید ٬ ولی اگر معتقدید حقیقت طبیعت ایران تلخ است ٬ تلخ بنویس . شرنگ هم در کاممان کنی می خوانیم ولی مبادا روزی که ننویسی! ما مرد این میدان نیستیم تو بنویس . خشم و دشنام هم لازم نیست ٬ عین همانی را که می بینی گزارش کن! این عکس را قبلا در وبلاگ گذاشتم . نمی دانم آن را دیدی یا نه . این را به شما تقدیم می کنم شاید کمی حالتت بهتر شد . /برگ سبزی است تحفه ی درویش / چه کند بی نوا ندارد بیش .
بعد التحریر :
۱) دوباره لازم است یاد آوری کنم عکس خانم جمشیدی را با این بچه میش که در بغل دارد کس دیگری از ایشان گرفته و من تنها عکس زمینه ی آن یعنی تخت جمشید را برداشتم بعد با فتو شاپ روی هم انداختم. گناه از من بود که فکر کردم همه ی کسانی که وبلاگ من را می خوانند لابد وبلاگ خانم جمشیدی را هم خوانده اند! همین عکس را در حالت دیگری اینجا هم می توانید ببینید . از خودشان اجازه گرفتم چیزی نگفتند علامت رضایت حساب کردم . کسانی که دوست دارند عکس اصلی را ببینند به اینجا بروند . خواهشمندم دیگر درباره ی عکس صحبت نکنید ! این سوژه را درز بگیرید و به سراغ مطالب دیگری بروید . ما از اول هم اعتباری نداشتیم که از دست برود!
