نمی دانم افسانه خواندن هولوکاست چه کمکی به اثبات حقانیت مردم مظلوم فلسطین می کند . به هر حال اگر آقای احمدی نژاد با زبان روزه و هنگام نماز هم ٬ گناه گفتن چنین دروغی را به جان بخرد ٬ هولوکاست نه افسانه که یک واقعیت غیر قابل انکار است و البته مجوزی نیست برای ظلم هائی که بر مردم فلسطین رفته و می رود . یعنی اساسا هیچ ارتباطی بین تشکیل کشور اسرائیل و هولوکاست وجود ندارد .
امسال روز عید فطر با روز دوم روش هشاناRosh Hashanah مصادف شد. از سال بعد این دو عید کم کم با هم فاصله میگیرند . به کنیسا رفتیم و نماز خواندم.نوای شوفار هم در این روز شنیدنی است . این ۱۰ روز تا یوم کیپور ایام توبه است . تا روز کیپور چهل شب برای نزول باران به موقع و شبنم دعا می شود ٬ امید که مستجاب شود . برای عزیزان در بند و محبس و زندان آرزوی آزادی دارم .به ویژه برای کسانی که در وقایع بعد از انتخابات دستگیر شده اند . امیدوارم هرچه زودتر به میان خانواده بازگردند . هرکس هر بدی از ما دیده حلال کند . التماس دعا .
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 18:9  توسط کیارش یشایائی
|
هفته گذشته با بچه ها شمال بودم . راجع به فریدونکنار قبلا هم مطلب نوشته ام . موقعیت جغرافیائی را شاید صد در صد درست ندانم. ولی این را می دانم همان جائی که یک جاده اتوبان را عبور داده اند ٬ پرنده های مهاجر فرود می آمدند که می رفتم تماشا . احتمال می دهم این جاده تقریبا از وسط های منطقه حفاظت شده ی فریدونکنار عبور می کند . زیستگاه درنای سیبری که حتی در یکی از شماره های مجله های نشنال جیوگرافیک هم از آن نام برده شده . اینجا تابستان ها شالیزار بود (یعنی هنوز هم هست ) و زمستان زیستگاه پرندگان مهاجری که از سیبری یا جاهای دیگر اروپا مهمان ما هستند .
از همه بدتر این که این جاده خیلی بی خاصیت است ! کنار همین جاده خارج از منطقه حفاظت شده فریدونکنار یک اتوبان هست . می شد این کمربندی را نکشید . از همه بدتر برای ارتباط دو روستا یک جاده هم عمود بر این جاده کشیده اند . اصلا بهتر است که من خیلی حرف نزنم . ولی فقط همین را بگویم که من اینجا را خیلی دوست دارم . نکند یک وقت دوباره ردیف های ۷ مانند پرندگان را توی آسمان نبینم ؟!... عکس بالا را خودم از فریدونکنار انداختم .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 14:43  توسط کیارش یشایائی
|
فیلم باد صبا را چندین بار دیده ام . البته خیلی وقت پیش (شاید ۲۰سال) . بخش زیادی از فیلم را فراموش کرده ام . نمی دانم چه شد که امروز دلم دوباره هوای این فیلم را کرد! چه کار کنم فکر است دیگر . به کله آدم می زند . نمی شود گفت برو و تا اطلاع ثانوی بر نگرد! سپرده ام که هر جوری هست فیلم را برایم پیدا کنند . این فیلم به سفارش وزارت فرهنگ و هنر زمان پهلوی ساخته شده . باد صبا در سراسر ایران می گردد و زیبائی های ایران را به تصویر می کشد . داستان بسیار لطیفی دارد . کل فیلم بوسیله ی یک هلیکوپتر فیلمبرداری شده . قسمت دوم باد صبا که قرار بود به بحث پیشرفت های صنعتی ایران بپردازد در حال ساخته شدن بود . هنگام فیلمبرداری از سد کرج هلیکوپتر حامل آلبرت لاموریس به سیم بکسلی که ( احتمالا برای تمرینات تکاوری ) بر فراز سد قرار داشت بر خورد کرد و لاموریس و همراهان در این سانحه به داخل سد سقوط کردند و در گذشتند . یادش گرامی باد . شاید وقتی فیلم را دوباره ببینم بیشتر بنویسم .
دیروز افطاری در انجمن یور پلنگ ایرانی خیلی خوش گذشت . ویدئو کلیپ ساخته شده از حیات وحش ایران را که توسط انجمن تهیه شده بود نشان دادند . انصافا بسیار حرفه ای فیلمبرداری شده بود . یک کار گروهی بود ولی حتما نقش آقای فتح الله امیری بسیار کلیدی بوده .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 15:43  توسط کیارش یشایائی
|
در نامه ی قبلی که به مناسبت روز یوز ایرانی نوشتم عکسی از یک توله یوز را قراردادم که آقای عباس جعفری انداخته بود .
امروز نا باورانه خبر ناپدید شدنش را در رودخانه های نپال خواندم . خدا کند برگردد .
چند روز با بچه ها شمال بودم . برگشتن برای خرید مربا و کلوچه کنار یکی از مغازه های جاده کمربندی آمل ایستادم . سه تا بزغاله وحشی تاکسیدرمی شده دیدم(سنشان حتما به یک سال نمی رسید) . قیمتشان حدود سی هزار تومان بود . حالا که دارید طبیعت را مـــــــی فروشید گرانتر بفروشید ! طبیعت خدا خیلی بیشتر از این ها می ارزد . (سرتان کلاه میرود!)
برای نمک آبرود یک خط تله کابین کشیدید . نمی شد به همان یک خط بسنده کنید ؟ این خط دومی برای چیست ؟ باور کنید حیف است این همه درخت قطع شود که یک آدم هیچ مدان (خودم را می گویم به کسی بر نخورد ) واکمن به گوش تا آن بالا برود که تنقلات میل کند . باور کنید در کافی شاپ بیشتر به او خوش می گذرد !
دیشب خواب به چشمم نیامد . کاشکی اقلا می رفتم سلیحوت ( مراسم نیایش شبانه کلیمیان) . ولی نرفتم! انشاالله به "چه کنم" " چه کنم" گرفتار نشوید . در مجموع حالت خوشی ندارم . فردا دوستان انجمن یوز پلنگ به افطاری دعوت کرده اند . من که مسلمان نیستم روزه بگیرم بروم افطاری . ولی همه جا خانه ی یارست چه مسجد چه کنشت . تقارن سلیحوت و رمضان را به فال نیک گرفتم و دعوتشان را به دیده ی منت پذیرفتم . بشوی اوراق اگر همدرس مائی . تشکر که با خانواده دعوت کرده اند. نهایت لطفشان را می رساند !
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 18:34  توسط کیارش یشایائی
|
۹ شهریور ۱۳۷۲ . یوز پناهجوی مادر به همراه سه توله خود برای نوشیدن آب به شهر بافق آمد و با ضربات چوب وچماق عده ای از افراد نا آگاه دو قلاده از توله ها تلف شدند . یک قلاده از توله ها به اسارت در آمد و یوز مادر متواری گردید . چند سال بعد این روز به وسیله ی عده ای از افراد فعال محیط زیست به نام یوز ایرانی نام گذاری شد . حالا ۱۶ سال از آن سال ها می گذرد . یوز این جانور زیبا که سوای آفریقا زمانی از هند تا سوریه و عربستان جولان می داد اکنون ایران را به عنوان آخرین پناه برای زیست انتخاب کرده است . اگرچه موقتا کابوس انقراض نسل این گربه سان زیبا در ایران واپس نشسته است ٬ اما ادامه بقای این جانور همچنان به شدت در معرض خطر قرار دارد .
اما چرا باید برای رفتن ببر مازندران ٬ شیر ایرانی و در لبه انقراض بودن یوز ایرانی مرثیه بسرائیم ؟
زنجیره غذائی طبیعت بسیار پیچیده است و جانورانی مثل شیر ٬ ببر و یوز در راس هرم زنجیره ی غذائی قرار دارند . انقراض این جانوران شاید علامتی باشد برای ما که دریابیم تند باد نیستی به قاعده هرم وزیدن گرفته است و دور نباشد که غذائی برای تناول ٬ آبی برای نوشیدن ٬ هوائی برای تنفس و جائی برای زیستن یافت نشود . مواظب باشید تا بتوانیم چیزی از امانت آیندگان را به آنان باز گردانیم . همینجا فرصت مغتنمی است تا از تمام کسانی که برای ادامه بقای یوز تلاش می کنند به سهم خودم تشکر کنم .
عکس بالا یک توله یوز را در استان سمنان نشان می دهد . (به نظرم آقای عباس جعفری عکس را گرفته باشند)
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 11:26  توسط کیارش یشایائی
|
دوباره به سمت بالا راه سپردیم . دیگر نمی گویم چه گذشت تا به سوتک کوچک رسیدیم که محیط بانان یک پناهگاه کوچک ساخته بودند . چهار ساعت راهپیمائی کرده بودیم . همراهم که غش کرد و به خواب عمیقی رفت ! من هم دراز به دراز افتادم . محیط بان با وجود این که روزه هم بود عین خیالش نبود . من اگر چه روزه نبودم ولی شدت خستگی مانع از خوردن هر چیزی به غیر از آب بود . دراز گوش چوپان از دستش فرار کرده بود و از پائین آمده بود بالا پهلوی ما! تقریبا ساعت ۲ رسیده بودیم . فکر کردم راهپیمائی امروز به پایان رسیده و فردا به جستجوی خرس می رویم . ولی خیر معلوم شد که باید راه بیفتیم ! دوباره باید از یک گردنه وحشتناک بالا می رفتیم . داشتم منصرف می شدم که معلوم شد می توانم بقیه راه را سوار بر درازگوش که در آن لحظات حکم یکی از بهترین دوستانم را داشت طی کنم. تا نوک قله را با دراز گوش رفتم . خوشحالی ام زیاد طول نکشید . معلوم شد بقیه راه را دوباره باید پیاده برویم . مسیرمان به سمت قله آزاد کوه بود . خرس ندیدیم . قوچ و میش زیاد دیدیم . کل و بز هم چند تائی دیدیم .داخل دره شدیم که گراز ببینیم که ندیدیم و دوباره کلی سربالائی برگشتیم . دم افطار به پناهگاه رسیدیم . بدنم می لرزید و نوک انگشتان دستم سوزن سوزن می شد . نان و پنیر و خرما خوردم و خوابیدم . شب رعد و برق شدید و باران و تگرگ بود . بعد از این که هوا آرام شد خواستم برای قضای حاجت بیرون بروم . همه جا تاریک تاریک بود . هوا صاف شده بود و آسمان غرق ستاره بود. یک دفعه فکر کردم دوازده ساعت راه رفتیم و خرس ندیدیم نکند این جا خرس دخلم را بیاورد؟! خیلی مسخره می شود . سریع کارم را کردم و برگشتم و به خیر گذشت !!
صبح به سمت پائین راه افتادیم . هیچ خرس ندیدیم . وسایلمان را دراز گوش پائین آورد . خودم هم مقداری سوارش بودم . اگر دراز گوش نبود بیچاره می شدم .
مسکین خر اگرچه بی تمیز است / چون بار برد همی عزیز است
گاوان و خران بار بردار/ به زآدمیان مردم آزار
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 15:29  توسط کیارش یشایائی
|
فیلم مستند قبلی را خیلی وقت است بسته ام . اما دوباره مجوز ورود به منطقه حفاظت شده البرز مرکزی را گرفتم . اولین علت فیلمبرداری از خرس بود . علت بعدی فرار از خودم بود با پناه بردن به کوه که اگرچه میسر نشد ولی در انبساط خاطر و فراموش کردن هیاهوی شهر و تنش های سیاسی که امروز کشور را فرا گرفته بی نهایت موثر واقع شد .
اما در اصل ٬ چون خیال دارم فیلمی درباره محیط بانان بسازم فکر کردم یک شب را در منطقه با یکی از این عزیزان سر کنم . از همان جائی که زمستان هم رفته بودم شروع کردیم. وارنگه رود . ( یادم آمد که توی برف راه رفتن چقدر مشکل بود ) رفتیم و رفتیم و رفتیم . از محلی که زمستان نفسم بریده بود و نتوانسته بودم ادامه دهم هم گذشتیم ( که البته این بار چون برف نبود خیلی راه کمی به نظرم آمد) . دم یک چشمه که درخت هم داشت کمی استراحت کردیم و دوباره حرکت . از این جا تقریبا همه ی راه سر بالائی بود . کم کم نفسم بند آمد . از محیط بان راهنمایمان خواهش کردم آهسته تر حرکت کند . تا حدی که می توانست سرعتش را کم کرد . باز هم خواهش کردم آهسته تر که ظاهرا دیگر مقدور نبود . به هر جان کندنی بود راه می پیمودم . دوربین و سه پایه را به نفر همراهم دادم ولی باز هم افاقه نکرد . کوله را هم او می کشید! (بالاخره هنوز هم بچه روستا محسوب می شود ) . به محلی رسیدیم که یک گله دار چادر زده بود و گوسفند می چراند . اگرچه اهل فن به درستی تاکید داشتند که دیگر بدون سه پایه فیلم نگیرم ولی بارمان بیش از اندازه سنگین بود . با کمال دلخوری و از سر ناچاری سه پایه را به چوپان سپردیم که برگشتن پس بگیریم . همینجا بود که یک زوج جوان کوهنورد خارجی را دیدیم که بر می گشتند . هیچ آثار خستگی در چهره شان نبود ( البته سرازیری آمده بودند ولی کوله هایشان خیلی بزرگ بود!) با همین انگلیسی شکسته و بسته کمی گپ زدیم . از کشور چک بودند و ایران به نظرشان خیلی زیبا آمده بود . بطری های آب معدنی را که مصرف کرده بودند در طبیعت رها نکرده بودند و همراه بقیه زباله ها به کوله شان بسته بودند تا در جای مناسب از شرشان راحت شوند . فکر کردم آیا بیگانگان طبیعت ایران را بیشتر از ایرانیان پاس می دارند ؟ (ادامه دارد)
+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 15:33  توسط کیارش یشایائی
|